جناب آقای سفیر

عنایت الهی هرگز دیر نمیرسد. چون زمانی دراز نامه ای از شما نرسید گمان کردم اگر هم روی از من برنگردانده باشید، مرا از یاد برده اید. نمیتوانستم علتی برای این امر بیابم. همه علل به استثنای یکی، در نظرم سهل مینمودند: می اندیشیدم شاید از آن روی دیگر یادی از من نمی کنید که به شما گفته اند من در حراست از نامه های شما اهمال میورزم حال آنکه به یقین میدانستم که هیچ کس غیر از فیلیپو و پاگولو آنها را ندیده است. نامه مورخه بیست و سوم ماه گذشته شما نگرانی مرا برطرف کرد. بسیار شادمان شدم وقتی که از این نامه دریافتم که وظیفه شغلی خود را با آسان گیری و خونسردی انجام میدهید. به شما هشدار میدهم که مبادا از این شیوه دست بردارید زیرا کسی که یک بار از راحتی خود به خاطر دیگران چشم بپوشد چیزی نمیگذرد که هیچ آرامشی برایش باقی نمی ماند بی آنکه به سبب زحماتش از او سپاسگذاری کنند. خدابانوی بخت می خواهد همه کارها را خود انجام دهد، پس باید او را به حال خود بگذاریم و آرام بمانیم و مزاحمش نشویم و منتظر بنشینیم تا ما آدمیان را به کاری برانگیزد: آنگاه وقت آن خواهد بود که از خانه روستاییم بدرآیم و بگویم : آماده ام. از این رو کاری که امروز میتوانم کرد همان است که شما از سر لطف کرده اید، یعنی در این نامه فقط شرح دهم که زندگی را چگونه میگذرانم؛ و اگر معتقد باشید که جا دارد زندگی خود را با زندگی شما عوض کنم با کمال میل آماده ام.

در حال حاضر در روستا روزگار میگذرانم و از هنگامی که وقایع اخیر روی داده است بیش از جمعا بیست روز در فلورانس نبوده ام. چندی به شکار باسترک پرداخته ام : پیش از روشن شدن هوا از خواب بر میخواستم و دام های خود را میگستردم و سپس با چنان باری از قفس ها براه میافتادم که قیافه ام به قیافه گتا می مانست آنگاه که با کتاب های آمفیتریون از بندر باز می گشت، در حالی که دست کم دو تا و در بهترین حالت شش تا از این پرندگان خوش آواز گرفته بودم. همه ماه دسامبر را بدین سان گذراندم و از هنگامی که این وقت کشی عجیب به پایان رسیده است حسرتش را میخورم.

با برآمدن خورشید از خواب بر می خیزم و به بیشه ای میروم که کارگرانم در آن مشغول بریدن شاخه های اضافی هستند. دو ساعت در آنجا می مانم و کارهای روز پیش را رسیدگی میکنم و با هیزم شکنان که دائم مشغول شوخی با یکدیگرند وقت می گذرانم. درباره این بیشه و رفتار فروزینو دا پانتسانو و دیگران که می خواستند از من چوب بخرند هزار داستان شنیدنی دارم مثلا فروزینو کسانش را فرستاد که چند ارابه هیزم ببرند و موقع پرداختن قیمت میخواست ده لیره که ادعا میکرد چهار سال پیش در خانه آنتونیو گوئیچاردینی در بازی نرد به او باخته ام کسر کند. داد و فریاد موحشی به راه انداختم و میخواستم از ارابه رانش به اتهام دزدی شکایت کنم تا اینکه جووانی ماکیاوللی پای در میان نهاد و ما را با هم آشتی داد. وقتی که باد شما وزیدن اغاز کرد باتیستا گوئیچاردینی و فیلیپو جینوری و تومازو دل بنه و چند تن دیگر از مردم شهر، هر کدام می خواست باری هیزم بخرد. به همه وعده دادم و یک بار ارابه برای تومازو فرستادم که تنها نصفش به فلورانس رسید چون همسر و خادمه و کودکانش برای بار کردن چوب آمده بودند و چنان هرج و مرجی براه انداختند که گویی گابورو ی قصاب روز پنج شنبه با شاگردانش گاو می کشد. چون دیدم از این راه درآمدی حاصل نمی شود به دیگران گفتم که دیگر چوب ندارم. از این سخن همه ناراحت شدند مخصوصا باتیستا، که آن را فاجعه ای ملی تلقی کرد.

از بیشه ام به برکه ای میروم و سپس به دسته های پرندگانم سرکشی میکنم و آنگاه کتاب دانته یا پترارکا یا یکی از شعرای کوچکتر مانند تیبول یا آووید یا دیگری را که در جیب دارم به دست می گیرم و سرگذشت های عاشقانه گاه تلخ و گاه شیرین ایشان را می خوانم و یاد سرگذشت های خود می افتم و مدتی با این کار وقت می گذرانم. پس از آن به جاده عمومی باز می گردم و وارد میخانه ای میشوم و با رهگذران گفت و گویی می کنم و خبر های تازه محل سکونتشان را می شنوم و می آموزم که عقاید و تصورات آدمیان چگونه با هم اختلاف دارند. بدین سان وقت غذا می رسد و در میان خانواده ام حاصل مختصری را که از مزرعه کوچک و ارثیه ناچیز پدری بدست می آید صرف می کنم. پس از صرف غذا به میخانه باز می گردم و در آنجا به طور معمول با صاحب میخانه و قصابان و آسیابان و دو آجرپز به بازی نرد می نشینیم و بازی به نزاع و هیاهو و حتی اهانت های بی پایان می انجامد و حتی وقتی هم که موضوع دعوی یک کواترینو بیش نیست صدای نعره ها و فریادهایمان تا شهرک سان کاسیانو می رسد. پس از تنزل بدین پایه از پستی، سر از خاک بر می دارم و از رذالت سرنوشتم شکوه میکنم و در برابر لگد هایی که از او می خورم سر تسلیم فرود می آورم تا ببینم آیا سرانجام به شرم می افتد یا نه؟ شامگاه به خانه برمی گردم و وارد اتاق کارم می شوم. در آستانه اتاق رخت های گره آلود روزانه را میکنم و جامه ای شاهانه بر تن میکنم و با این پوشاک مناسب گام در محضر بزرگمردان روزگار باستان می نهم. با گشاده رویی استقبالم می کنند و در آنجا از یگانه مائده ای که سزاوار من است و برای آن زاییده شده ام بهره ور میگردم. در آنجا اجازه دارم که بی هیچ پرده پوشی و واهمه ای با حاضران سخن بگویم و علل کارهایشان را بپرسم، و آنان نیز به شیوه ای انشانی پاسخم میدهند. چهار ساعت چنان خود را با ایشان محرم احساس میکنم که از مصاحبتشان خسته نمیشوم و همه غم ها را از یاد میبرم، نه از تنگدستی می ترسم و نه از مرگ بیمی به خود راه می دهم؛ و چون دانته گفته است که علم پدید نمی آید اگر آدمی آنچه را می اندیشد نگاه ندارد، چکیده همه مطالبی را که در طی گفت و گو با آن بزرگان آموخته ام به روی کاغذ آورده و کتابی کوچک با عنوان درباره شهریاری ها تصنیف کرده ام و تا آنجا که توانسته ام هر چه عمیق تر در این موضوع بحث کرده ام که مملکت چیست و بر چند نوع است، چگونه می توان آن را بدست آورد، چگونه می توان نگاه داشت و به چه علت از دست می رود. اگر تا کنون یکی از هوس های مرا پسندیده باشید گمان نمی کنم از این یکی هم بدتان بیاید. ممکن است شهریاری، مخصوصا یکی از شهریاران نو پا، از این اثر استقبال کند، و از این رو آن را خطاب به عالیجناب جولیانو نوشته ام. فیلیپو کازاوکیا کتاب را خوانده است و میتواند جزئیات آن را برای شما باز نماید و درباره بحث هایی هم که با هم داشته ایم به شما گزارش دهد. هنوز مشغول توسعه و ایضاح بیشتر مطالب آن هستم.

جناب آقای سفیر، نوشته اید آرزو میکنید که من به زندگی اینجایی پشت کنم و به نزد شما بیایم تا در خوشی های شما شریک شوم. قطعا خواهم آمد، در اینجا کارهایی دارم که در ظرف مدت شش هفته به انجام خواهند رسید. مطلبی که در آمدن به شهر مرددم می سازد این است که سودرینی ها در آنجا هستند و باید به دیدنشان بروم و با ایشان گفت و گو کنم، ولی نمی دانم آیا هنگام بازگشت از نزد ایشان به خانه خود خواهم رسید یا به زندان بارگلو. زیرا دولت با اینکه بر پایه ای استوار قرار دارد هنوز نوبنیاد است و سخت بدگمان، و مردمان بی آزرمی هم هستند که برای اینکه مانند پاگولو برتینی خودنمایی کنند دیگران را دچار زحمت می سازند. خواهش میکنم این نگرانی مرا رفع کنید و یقین بدانید که در آن صورت به نزد شما خواهم آمد.

در خصوص اینکه آیا بهتر است برای کتاب خود اهدائیه ای بنویسم و یا نه، و در شق نخست آیا صلاح در این است که کتاب را بدست خود تقدیم کنم یا شما را واسطه قرار دهم، با فیلیپو صحبت کرده ام. اگر اهدائیه ننویسم می ترسم جولیانو کتاب را نخواند و کتاب به دست دیگران بیفتد و در این صورت احتمال است که آردینگلی افتخار زحمات اخیر مرا به حساب خودش بگذارد. نوشتن اهدائیه شاید با توجه به مضیقه ای هم که در حال حاضر دچار آنم لازم باشد زیرا پریشانیم به حدی است که ممکن نیست بتوانم مدتی دراز در این حال باقی بمانم و به سبب تنگدستی به حالتی قابل تحقیر در نیفتم. خیلی آرزو دارم که این آقایان مدیچی وظیفه ای به من ارجاع کنند حتی اگر این وظیفه در آغاز غلتاندن تخته سنگی باشد. اگر نتوانم لیاقت خود را بر ایشان ثابت کنم مسئولیتش با خود من خواهد بود. پس از مطالعه نوشته من خواهند دید که مطالعات پانزده ساله ام در هنر کشورداری خواب و خیال نبود است و وقت را بیهوده تلف نکرده ام، و از مردی که در خدمت دیگران تجربه اندوخته است در همه جا باید استفاده کرد. در وفاداری من نباید تردید کنند؛ چون همیشه وفادار بوده ام دیگر نمیتوانم بی وفایی بیاموزم. کسی که مثل من تا چهل و سه سالگی درستکار و وفادار بوده است نمی تواند طبیعت خود را دگرگون کند. از این گذشته، تنگدستی من گواه وفاداری و درستکاری من است. خواهش می کنم اندیشه خود را درباره همه این مطالب برای من بنویسید. نیکبخت باشید.

دهم دسامبر 1513. نیکولو ماکیاوللی ، فلورانس.

گفتارها، نوشته نیکولو ماکیاوللی، ترجمه محمد حسن لطفی، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم، تهران، شهریور 1388